پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

پارسا ...تمام زندگی من و بابایی ...

خنده ، گریه ...

زن‌ها همین طوری‌اش هم موجودات عجیب و پیچیده‌ای هستند، چه برسد به این که مادر هم بشوند. مادر شدن تناقض‌های موجود در روح زن‌ها را هزار برابر می‌کند. این روزهای مادرانه احساس می‌کنم پر شده‌ام از تناقض و احساس. ترسو شده‌ام. با کوچک‌ترین صدایی از جا می‌پرم. شجاع شده‌ام. پارسا را با یک دست می‌گیرم و با دست دیگر آشپزی می‌کنم. وقتی یک تکه سیب را گاز می‌زند دستم را می‌کنم ته حلقش و آن را بیرون می‌کشم. اگر چیزی‌اش بشود، هول نمی‌شوم؛ اول نجاتش می‌دهم و بعد که مطمئن شدم خطر به خیر گذشته، برای خودم آب‌قند می‌آورم. بیشتر می‌خندم....
16 مرداد 1390

یک عمر حاملگی...

نمی‌توانم صبح‌ها عضلاتم را کش و قوس بدهم؛ عضله پشت پایم می‌گیرد. نمی‌توانم از پله‌های بلند بالا بروم؛ زانویم درد می‌کند. نمی‌توانم ناخن‌هایم را گرد بگیرم؛ لبه‌هایش فرو می‌رود توی انگشتم. نمی‌توانم آب یخ بخورم؛ دندان‌هایم تیر می‌کشد. نمی‌توانم بعد از غذا چای بخورم؛ ترش می‌کنم.. نمی‌توانم... * می‌گوید: چقدر درب و داغونی! می‌گویم: بذار یه بچه دنیا بیاری؛ بهت می‌گم! حاملگی نه ماه نیست. یک ماجراست که در 9 ماه شروع می‌شود و تا آخر عمر کش می‌آید. * پارسا را ببین! حتی اگر قبل از بچه‌دار شدن کس...
15 مرداد 1390

هفته ی ؟

این هفته، هفته‌ی... هفته‌ی...        هفته‌ی چی‌ای بود؟ هفته‌ی سخت؟ هفته‌ی تلخ؟ هفته‌ی شیرین؟ هفته‌ی عجیب؟ نمی‌دانم.    ...
4 مرداد 1390

اولین دندان...

و در این یک ماه که نبودم اتفاقی برای تو افتاد! اتفاق بد نه ؛ اتفاق خوب ! اولین دندان تو خود نمایی کرد و اما چه سخت ! شبها درد داشتی و تا ٥ صبح نمی خوابیدی و من و بابایی به نوبت با تو بیدار می ماندیم... این تازه اولیش بود ... خدا به داد بقیه اش برسد ! ...
27 تير 1390

پنج ماهگی...

خسته‌ام. آخر شب است. از آن موقع‌هایی که پارسا گریه می‌کند و فقط یک چیز می‌خواهد: مامان! پارسا را می‌گذارم روی تشک و انگشت‌هایم را برایش تکان می‌دهم. پارسا عاشق انگشت است. نگاه‌شان می‌کند و حرف می‌زند. دارد سعی می‌کند حروف جدیدی را بگوید. می‌گویم: «پارسا! بگو ما ما ن!» نگاهم می‌کند. باز می‌گویم: «مــــااا مـــــااان» یک جوری که انگار دارم برای کر و لال‌‌ها هجی می‌کنم‌اش! زل زده به دهانم. چند بار دیگر برایش می‌گویم و او نگاهش را بین چشم‌ها و دهانم می‌چرخاند. دست آخر دهانش را باز می‌کند و می‌بندد. دوبار...
27 تير 1390

چهار ماهگی...

همیشه از بچه‌های زیر 6 ماه بدم می‌آمد. اعصابم خرد می‌شد وقتی یک بچه بی‌زبان و بی‌دندان می‌دیدم. آدم نه می‌فهمد چه‌اش است، نه می‌فهمد دارد به چی فکر می‌کند، نه می‌فهمد چطوری باید با او ارتباط برقرار کند، و از همه بدتر این که نمی‌فهمد که او چی را می‌فهمد و چی را نمی‌فهمد! همیشه این سوال تکراری را از مادران چنین بچه‌هایی می‌پرسیدم که: «الان اینو می‌فهمه؟» و "این" می‌توانست هر مفهومی باشد، از رنگ و صدا و تصویر تا حالت‌های انسانی و اوضاع روانی. هیچ وقت هیچ بچه‌ای در این سن را بغل نگرفته بودم، می‌ترسیدم. از شل و ول بودن گردن&zw...
27 خرداد 1390

پارسا و خاطرخواهایش...

می گویم تو هم ناقلا هستی ها ! استعداد خوبی در فیلم بازی کردن و ژست گرفتن داری ! خدا را شکر خوش عکسم که هستی! خدا به دادمان برسد، وقتی بزرگ شوی ما چه کنیم با خاطر خواهایت ! (داستان سوسکه و مامانش و دیوار) ...
25 خرداد 1390