خنده ، گریه ...
زنها همین طوریاش هم موجودات عجیب و پیچیدهای هستند، چه برسد به این که مادر هم بشوند. مادر شدن تناقضهای موجود در روح زنها را هزار برابر میکند. این روزهای مادرانه احساس میکنم پر شدهام از تناقض و احساس.
ترسو شدهام. با کوچکترین صدایی از جا میپرم.
شجاع شدهام. پارسا را با یک دست میگیرم و با دست دیگر آشپزی میکنم. وقتی یک تکه سیب را گاز میزند دستم را میکنم ته حلقش و آن را بیرون میکشم. اگر چیزیاش بشود، هول نمیشوم؛ اول نجاتش میدهم و بعد که مطمئن شدم خطر به خیر گذشته، برای خودم آبقند میآورم.
بیشتر میخندم. سرتاسر روزم پر است از لحظههای شاد. با هر لبخند پارسا، هر حرکت تازهاش، هربار غر زدناش، قهر کردن و غش غش خندیدناش میخندم. با پارسا میخندم. به پارسا میخندم. با همسر میخندیم. خوش میگذرانیم.
بیشتر گریه میکنم. وقتی پارسا بیتاب است و تنها راه آرام شدناش این است که گریه کند تا خسته شود و بخوابد، همسرم بالای سر پارسا میماند و من میروم گوشهای، کز میکنم و اشک میریزم. وقتی پارسا را گذاشتهام پیش یکی از مامانها و یکی از من حال پارسا را میپرسد، بغض میکنم. وقتی توی خیابان و مترو مادری را میبینم که بچهاش را بغل گرفته، اشکهایم جاری میشود.
خسته شدهام. وقتی دیگر حالم از کامپیوتر و کتاب و یادداشت و تلویزیون به هم میخورد و پارسا هم خواب است و جایی هم برای رفتن ندارم، خسته میشوم. وقتی با هزار ایده فرنی را با یک مزه جدید درست کردهام که شاید پارسا این بار خوشش بیاید و بعد پارسا با اولین قاشق عق میزند و تمامش را تف میکند، خسته میشوم. وقتی پارسا را بغل میکنم که شیر بخورد و او با گریه سرش را عقب میدهد که شیر مرا نخورد، خسته میشوم.
این نوشته میتواند ادامه پیدا کند. به اندازه تمام احساسات متناقض این روزهای مادرانه.


خنده ، گریه ...
