یک عمر حاملگی...
نمیتوانم صبحها عضلاتم را کش و قوس بدهم؛ عضله پشت پایم میگیرد.
نمیتوانم از پلههای بلند بالا بروم؛ زانویم درد میکند.
نمیتوانم ناخنهایم را گرد بگیرم؛ لبههایش فرو میرود توی انگشتم.
نمیتوانم آب یخ بخورم؛ دندانهایم تیر میکشد.
نمیتوانم بعد از غذا چای بخورم؛ ترش میکنم..
نمیتوانم...
*
میگوید: چقدر درب و داغونی!
میگویم: بذار یه بچه دنیا بیاری؛ بهت میگم!
حاملگی نه ماه نیست. یک ماجراست که در 9 ماه شروع میشود و تا آخر عمر کش میآید.
*
پارسا را ببین!
حتی اگر قبل از بچهدار شدن کسی به من همه اینها را گفته بود و البته میتوانست بگوید که چه عشق عظیمی نصیبم میشود، باز بچهدار میشدم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یک عمر حاملگی...
