پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

پارسا ...تمام زندگی من و بابایی ...

بر من چه خواهد شد؟.......

همه دارند در مورد بهار و سال نو حرف می‌زنند. همه برای هم آرزوهای خوب می‌کنند. برای سال آینده‌شان فکرهای بزرگ می‌کنند. همه دارند بلند بلند درباره فکرها و کارهایشان برای سال نو می‌گویند. من ساکتم. وسط همه این شلوغی‌ها دارم آن ته‌ته‌های دلم با خودم حرف می‌زنم: سال دیگر، این موقع‌ها، من دارم چه کار می‌کنم؟ به چه چیزهایی فکر می‌کنم؟ اصلا زندگی شبیه همین چیزی است که حالا هست؟ یا عالم جدیدی در انتظار من است که من کوچک‌ترین چیزی از آن نمی‌دانم؟ این ناشناختگی، این دنیای جدید تصورنشدنی، هم جذاب است و هم نگران کننده. چه کسی می‌داند سال دیگر این موقع ما در چه حالی هستیم؟...
29 اسفند 1389

1 ماه گذشت.....

چند روز پیش موقع عوض کردن لباس پارسا، متوجه یک اتفاق جدید شدم؛ اولین لباس پارسا برایش کوچک شده بود! همان سرهمی‌ای که آن اول‌ها - وقتی هیچ لباس دیگری، حتی سرهمی‌های سایز صفرش، اندازه‌اش نبود- تنها چیزی بود که می‌شد برای مهمانی تنش کرد. حالا... این اولین لباس برایش کوچک شده! وقتی مادر هستی، وقتی تمام ساعت‌های شبانه روزت در کنار بچه می‌گذرد، اصلا متوجه گذشتن روزها و بزرگ شدن بچه نمی‌شوی. هر از چند گاهی که دیگران بچه را می‌بینند و می‌گویند «چه بزرگ شده!» جا می‌خوری و می‌گویی «جدی؟!» و فکر می‌کنی لابد راست می‌گویند. اما کوچک شدن یک لباس، لباسی ک...
28 اسفند 1389

پسر یا پدر ؟؟!!!

پسر کو ندارد نشان از پدر!...همه می گویند شبیه پدرت هستی... خب راست می گویند شباهت از این بیشتر که مثل پدرت می خوابی؟ !   ...
16 اسفند 1389

امان از زردی....!

 عزیزم بعد از سه روز زردی گرفتی واسه همین سه روز تو بیمارستان داخل دستگاه نگهت داشتند تا خوب بشی ...من هم در کنارت بودم تا گشنه نمانی....مامانی شهرزادم کلی کمکم کرد.... آخ که تو این سه روز من چی کشیدم...... اینم چشم بندته که وقتی تو دستگاه بودی روی چشمات میزاشتن تا نور دستگاه چشمای خوشگلتو اذیت نکنه...   ...
3 اسفند 1389