پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

پارسا ...تمام زندگی من و بابایی ...

دکمه ی سیاه...

وقتی پارسا صورتش را فرو کرده توی سینه‌های تو و دارد با چنان ولعی شیر می‌خورد که انگار از قحطی آمده، وقتی بیدار است و آن چشم‌های گرد مشکی را (که مثل دکمه‌های سیاه می‌مانند!) می‌دوزد توی چشم‌های من، وقتی از خواب می‌پرد و با صدای «مامان جون، نترس! من اینجام! من پیشت‌ام!» آرام می‌شود، وقتی بین همه آن صداها و صورت‌ها می‌گردد و من را پیدا می‌کند،... احساس می‌کنم سینه‌ام تنگی می‌کند برای این همه عشق به موجودی این همه کوچک!
21 مهر 1390

ژیگول...

با ناخن های بلند مانیکور شده نمیشود لباس بچه را عوض کرد. همه جایش خط خطی می شود. با کفش های پاشنه بلند نمی شود بچه را بغل کرد و از پله ها بالا و پایین رفت. با روسری های ساتن و ابریشمی نمی شود هم حجاب داشت و هم بچه را که دارد مامان نوردی می کند جمع کرد. با رژ لب نمیشود لپ های دوست داشتنی بچه را بوسید. با دامن کوتاه نمیشود چهار دست و پا دنبال بچه دوید. با بچه نمی شود یک خانم ژیگول بود! ...
15 مهر 1390

چه زود گذشت...

وقتی پارسا خوابیده، ناگهان نگاهش می‌کنی و فکر می‌کنی: «این بچه منه! پسر من!» ناگهان جا می‌خوری از چیزی که داری می‌بینی. باورت نمی‌شود این موجود کوچک مچاله شده که توی خواب لب‌هایش را مثل ماهی تکان می‌دهد و با ناخن‌های کوچکش صورتش را چنگ می‌اندازد، پسر توست! مگر تو خودت همان دختربچه‌ی پر سر و صدای مدرسه‌ای نیستی؟! پس حالا اینجا چه کار می‌کنی؟ ماه مهر آمده، مدرسه‌ها باز شده، اما تو... حالا مادری!
1 مهر 1390

دومین دندان...

دقت کردی ؟ تا خوابت درست میشود و ما یک نفس راحت می کشیم دوباره ضد حال به ما می زنی و باز شب بیداری ها شروع می شود... امان این دندان دراوردن تو ... این هم دومیش... ...
11 شهريور 1390

چند تجربه ی مادرانه...

-       مادرها هیچ وقت برخلاف احساس مادرانه‎شان به حرف‎های دکترها عمل نمی‎کنند! مهم نیست که آن دکتر چقدر حاذق است، وقتی مادری احساس کند که کار دیگری درست است، کار خودش را می‎کند. در بهترین حالت مادر کلی می‎گردد تا دکتری را پیدا کند که با او هم عقیده باشد! با این وجود مادرها و دکترها هر دو همچنان به کار خودشان ادامه می‎دهند!  -       مهم نیست که بچه چقدر زشت یا چقدر زیباست، سفید است یا سبزه، زود راه می‎رود یا دیر، سه سالگی حرف می‎زند یا 6 ماهگی،... در هر صورت، «بچه من» از همه قشنگ‎تر، باهوش‎تر، زرنگ‎تر و دوست‎داشت...
6 شهريور 1390