چند تجربه ی مادرانه...
- مادرها هیچ وقت برخلاف احساس مادرانهشان به حرفهای دکترها عمل نمیکنند! مهم نیست که آن دکتر چقدر حاذق است، وقتی مادری احساس کند که کار دیگری درست است، کار خودش را میکند. در بهترین حالت مادر کلی میگردد تا دکتری را پیدا کند که با او هم عقیده باشد! با این وجود مادرها و دکترها هر دو همچنان به کار خودشان ادامه میدهند! ![]()
- مهم نیست که بچه چقدر زشت یا چقدر زیباست، سفید است یا سبزه، زود راه میرود یا دیر، سه سالگی حرف میزند یا 6 ماهگی،... در هر صورت، «بچه من» از همه قشنگتر، باهوشتر، زرنگتر و دوستداشتنیتر است.![]()
- همه قسمتهای سخت بچهداری مال مادرهاست، اما عاقبت «بابا» اولین کلمه بچه است، وقتی بابا از در میآید بچه برای رسیدن به بغل بابا بالبال میزند، برای رفتن از بغل مامان به بغل بابا گریه میکند و دست آخر وقتی حرف زدن را یاد گرفت، اگر بپرسی بابا را بیشتر دوست داری یا مامان را، جیغ میزند «بـــــــابـــــا!»![]()
- بزرگترین اشتباه مادرها این است که دائم منتظرند اتفاق بعدی رخ بدهد. این بچه چرا غلت نمیزنه؟ حالا چرا نمیشینه؟ کاش چهاردست و پا میرفت. خدا کنه زودتر راه بیفته. اگر غذاخور بشه چه خوب میشه. و.... به همین ترتیب. این طوری به جای این که ذوق شرایط موجود را بکنند، هی حسرت شرایط فردا را میخورند.![]()
- این که میگویند اگر در دوران بارداری این را بخوری، بچهات فلان میشود و اگر آن کار را بکنی بچهات بهمان میشود، یکی از بزرگترین چرندهای دنیاست. بچهها با «شخصیت» به دنیا میآیند. این که بچه اجتماعی است یا منزوی، گریهئو است یا آرام، خوشخواب است یا دائمالبیدار، غذاخور است یا بخور و نمیر، قبل از تولد به بچه الصاق شده. فوق فوقش به مامان و بابا و فک و فامیل رفته. وگرنه خوردن انار و فوت کردن به آب روان و نزدیک نشدن به موبایل و مایکروفر و این چیزها فایدهای ندارد.![]()
- و... احساس مادری و پدری ذاتی است اما پدر و مادر خوب بودن، یادگرفتنی است. این را خوب یاد گرفتهام.![]()


چند تجربه ی مادرانه...
