چهار ماهگی...
همیشه از بچههای زیر 6 ماه بدم میآمد. اعصابم خرد میشد وقتی یک بچه بیزبان و بیدندان میدیدم. آدم نه میفهمد چهاش است، نه میفهمد دارد به چی فکر میکند، نه میفهمد چطوری باید با او ارتباط برقرار کند، و از همه بدتر این که نمیفهمد که او چی را میفهمد و چی را نمیفهمد! همیشه این سوال تکراری را از مادران چنین بچههایی میپرسیدم که: «الان اینو میفهمه؟» و "این" میتوانست هر مفهومی باشد، از رنگ و صدا و تصویر تا حالتهای انسانی و اوضاع روانی.
هیچ وقت هیچ بچهای در این سن را بغل نگرفته بودم، میترسیدم. از شل و ول بودن گردنشان، از این که باید مواظب باشی مثل ماهی از لای دستت لیز نخورد، از حرکات ناگهانی و غیرقابل پیشبینیشان میترسیدم. وقتی یک بچه کوچک میدیدم، مثل مارگزیدهها از بچه دور میشدم و با دلهره تمام حرکاتش را زیر نظر میگرفتم. انگار که قرار است نیشم بزند!
حالا همه چیز عوض شده. درست چند ساعت بعد از زایمان، ماما یک نوزاد کوچک را روی سینهام گذاشت و گفت «این هم بچهات!» و من برای اولین بار یک بچه کوچک را بغل کردم. همین شد. دیگر ترسی در کار نبود. من مسئول آن نوزاد کوچک بودم. باید مثل یک مادر واقعی بغلش میکردم. طوری که گردن شل و ولاش رها نشود و مثل ماهی از لای دستم لیز نخورد.
حالا من میدانم که هر گریه پارسا چه معنایی دارد. میدانم که چه چیزهایی را میفهمد و چه چیزهایی را نمیفهمد. میدانم چیها خوشحالش میکنند و چی میترساندش. اعصابم خرد نمیشود از این که زبان ندارد. اتفاقاً عاشق این بیزبانی و بیدندانیاش هستم. خیلی خوب است که حرف نمیزند! این طوری من مجبورم همه چیز را از توی چشمهایش بخوانم. از توی چشمهای تیله ایش!


چهار ماهگی...
