پنج ماهگی...
خستهام.
آخر شب است. از آن موقعهایی که پارسا گریه میکند و فقط یک چیز میخواهد: مامان! پارسا را میگذارم روی تشک و انگشتهایم را برایش تکان میدهم. پارسا عاشق انگشت است. نگاهشان میکند و حرف میزند. دارد سعی میکند حروف جدیدی را بگوید. میگویم: «پارسا! بگو ما ما ن!» نگاهم میکند. باز میگویم: «مــــااا مـــــااان» یک جوری که انگار دارم برای کر و لالها هجی میکنماش! زل زده به دهانم. چند بار دیگر برایش میگویم و او نگاهش را بین چشمها و دهانم میچرخاند. دست آخر دهانش را باز میکند و میبندد. دوباره باز میکند و میبندد: «ئاااا ئاااا» فهمیده که باید دوبار دهانش را ببندد و باز کند، اما حرف «م» را نمیداند چطور بگوید. برایش دست میزنم و میبوسماش. باورنکردنی است. من دارم یک کلمه به پارسا یاد میدهم! ![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


پنج ماهگی...
