سه ماهگی...
سه ماهه شدی ! و چه زود و چه سخت! دلیل زود بودنش خنده هایت است، چشمهای معصومت، دستهای ظریفت، و دلیل سختی هایش ؛ شب بیداری های من ، شب بیداری های پدرت و صبح زود سر کار رفتنش ، دلدردهای تو که چیزی نبود و ده ها مدل درمان داشت ولی ما تازه کار بودیم و هول می شدیم ، شیر به گلویت پریدنها و بالا و پایین پریدن های من و پدرت از ترس خفه شدن تو ! و ده ها جور سختی های شیرین روزهای مادرانه و البته پدرانه ! ![]()
در هر حال سه ماه گذشت ؛ چه زود ، چه سخت ، فقط گذشت ! تو این روزها را هرگز به یاد نحواهی داشت ..شاکرم از خدا که سالمی ...

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


سه ماهگی...
