خدایا ، عجب....!
ساعت 7 و نیم صبح، وقتی در تمام شب دو سه تا نیم ساعت بیشتر نخوابیدی، وقتی هر بار برای شیر خوردن بچه یک ساعت کشتی گرفتی و آخرش وقتی به زور سینه را توی دهنش چپاندی، چشمهایش را بسته و خوابیده (انگار که هیچ وقت بیدار نبوده!)، وقتی تا صبح راهش بردی و برای هر آروغش التماسش کردهای، وقتی خودت درد داری و آن وقت مجبوری ساعتها روی بخیههای دردناکت بنشینی تا بچه شیر بخورد و دقیقهای بعد همهاش را بالا بیاورد، وقتی بیخیال مسکنهایت شدهای تا روی شیرت تاثیر نداشته باشد و به جایش از شدت درد دیگر جانی در بدن نداری، ... این واقعیت است: در چنین لحظاتی هیچ چیز رمانتیکی برای تعریف کردن وجود ندارد! آن موقع است که فقط لبهایت را میگزی و استغفرلله را میاندازی بالا تا ناشکری نکنی، تا نگویی «خدایا، عجب...!» و نمیگویی!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خدایا ، عجب....!
