پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

پارسا ...تمام زندگی من و بابایی ...

خدایا ، عجب....!

ساعت 7 و نیم صبح، وقتی در تمام شب دو سه تا نیم ساعت بیشتر نخوابیدی، وقتی هر بار برای شیر خوردن بچه یک ساعت کشتی گرفتی و آخرش وقتی به زور سینه را توی دهنش چپاندی، چشم‌هایش را بسته و خوابیده (انگار که هیچ وقت بیدار نبوده!)، وقتی تا صبح راهش بردی و برای هر آروغش التماسش کرده‌ای، وقتی خودت درد داری و آن وقت مجبوری ساعت‌ها روی بخیه‌های دردناکت بنشینی تا بچه شیر بخورد و دقیقه‌ای بعد همه‌اش را بالا بیاورد، وقتی بی‌خیال مسکن‌هایت شده‌ای تا روی شیرت تاثیر نداشته باشد و به جایش از شدت درد دیگر جانی در بدن نداری، ... این واقعیت است: در چنین لحظاتی هیچ چیز رمانتیکی برای تعریف کردن وجود ندارد! آن موقع است که ...
5 بهمن 1389